از خود بپرسیم life چه کار می کند، و با اندکی درنگ در کار life پرسش خود را دوباره مطرح کنیم: زندگی چه کار می‌کند؟
شاید نخستین تصوری که در مواجهه با این اثر به‌وجود می آید تصوری باشد مبنی بر اینکه life  مرگ را زیبایی‌شناسی می کند، و یا به تعبیری مرگ را در موقعیتی زیبایی‌شناسانه بازنمایی و بازتولید می‌کند. اما در واقع، life مرده را زیبایی‌شناسی می‌کند؛ او جانور و یا ابژه‌ی مرده‌ای را می‌یابد و با کشیدن یک قاب به دورش، یک اثر هنری پدید می‌آورد. اثر یا قابی که مرگ را به‌واسطه‌ی مرده یادآور می‌شود، آن هم وقتی درون خود طبیعت مستتر است و فرسوده می‌شود. بیایید این منطق «قاب‌گذاری» را ادامه دهیم، آیا قاب این بالقوگی دارد تا هر آن‌چه را هست به یک اثر هنری بدل کند؟ پرسشی که شاید در ذهن هنرمندانی چون مارسل دوشان شکل گرفت. اما: «زندگی چه کار می‌کند»؟ آیا می‌توان گفت زندگی به‌واسطه‌ی مرزها و محدوده‌هایش دور زیست هر فرد قاب می‌گذارد، مشخصاً وقتی کسی از بیرون به زندگی شخص خیره می‌شود؟ آیا زندگی مرگ را زیبایی‌شناسی می‌کند؟ پاسخ به این پرسش دشوار است، اما دست‌کم می‌توان گفت خصیصه‌ی بیوگرافیکال زندگی چنین چیزی است: در قاب گذاشتن زندگی وقتی که تماماً به سوی لحظه‌ی مرگ در حرکت است.