باوند بهپور: فروغ فرخزاد هم به متن و هم به تصویر پرداخته‌ بود. از ابراهیم گلستان فیلم‌سازی آموخت؛ گلستانی که به یکسان در نوشتار و تصاویر متحرک صاحب‌سبک بود و نزد سهرابی نقاشی کرد که نقاشی‌هایش از اشعارش کم نداشتند. با این‌حال، این کار فروغ را بیش از همه می‌توان با این نقاشی ابتدایی بهمن محصص مقایسه کرد؛ محصصی که هم در نقاشی و مجسمه‌سازی دست داشت و هم در ترجمه و تئاتر. در نظر اول، تأثیر کوبیسمی را بازتاب می‌دهد که بازارش در آن دوران در ایران داغ بود و در نظر روشنفکران ایرانی (و بلکه خاورمیانه) اوج هنر آوانگارد به شمار می‌آمد. جذاب است که فروغ از چنین جایی «شروع می‌کند» و چنان آشنای امور هست که حتا اولین نقاشی‌هایش را با تمرین‌ واقع‌نگاری شروع نکند و بداند که نقاشی کردن عبارت از کشیدن چیزها نیست بلکه به چه‌گونه کشیدن ربط دارد. با این حال، این نقاشی در چارچوب کوبیستی نمی‌گنجد. پرسکپکتیوش از جنسی دیگر است. همچنان عمق میدان آثار واقع‌نما در آن هست. خطوط محیطی سطوح را از هم تفکیک نمی‌کنند بلکه هر شیء با سایه‌هایش از اشیاء دیگر جدا می‌شود.

آن‌چه این نقاشی را از یک تمرین خام  متمایز می‌کند حضور این کاسه‌ی لعابی است. کاسه‌ای که در رنگ و طرح‌هایش بسیار ایرانی است و فروغ به دقت و به‌خوبی سایه‌های ظریف و خاکستری‌های آن را از کار در‌آورده و بدان عمق داده است. اگر مرغ‌اش از گله‌ی پرندگان پیکاسو جدا شده و در میان کاسه نشسته باشد باز ظرفی است از تباری دیگر و از تاریخچه‌ای دیگر. خود را کاملاً از باقی اشیاء جدا می‌کند و پیداست که برای نقاش اهمیت داشته: این کاسه نمی‌خواهد که «طبیعت بی‌جان» باشد. اگر شمع تابلو مرده و  زمان کلاً در این قاب منجمد شده، این ظرف زمان دیگری دارد و لحظه‌اش «اکنون» است. عجیب بال این پرنده است که با رنگی طلایی جدای از باقی تابلو می‌درخشد؛ گویی این‌همه آبی تند و تیز برای به رخ کشیدن طلایی همین بال به کار شده. در کل، جهان این تابلو به جهان سمبولیستی ادیلون ردون بیشتر شباهت دارد تا کوبیسمی مردسالار. گویی امضای درشت فروغ با خط نیمه نستعلیق چنین می‌گوید که منطق این اثر بیشتر کلامی است تا بصری، از جنس استعاره‌ی واژه است تا بی‌واسطگی ِ رنگ.

در نقاشی محصص اما، با امضای بزرگ فارسی مشابهی، با چراغی سنتی، و باز هم به صورت مشابهی خام و متأثر از همین دوران، منطقی سراسر کوبیستی کل فضا را در هم می‌پیچاند و تفاوت میان پس‌زمینه و شیء را از میان برمی‌دارد. پیش و پس‌زمینه اهمیتی یکسان دارند؛ اجزاء تصویرند. برخلاف اثر فرخ‌زاد، تابلو ساکت نیست و به تأمل در اشیاء دعوت نمی‌کند؛ نه پیرو «ما هیچ ما نگاه»است و نه به بیان فروغ «تصور معصومی از چراغ»، بلکه چشم را می‌گیرد و می‌چرخاند. فضای محصص رازآلود نیست و هرگونه متافیزیک را پس می‌زند. این فضا هرچند بی‌زمان است اما کلامی نیست و کتابی را که به نمایش گذاشته از معنا می‌اندازد. در بدبینی محصص نوعی خشونت هست که با «یأس ساده و غمناک» فروغ مماس نمی‌شود. اگر فروغ خود را «در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین» و «ابتدای ویرانی» می‌بیند، محصص خود را در انتهای این جهان و رودررو با آخرالزمان می‌یابد؛ تفاوتی که، به تعبیری، خودش را در چالش هر یک از دو نقاش با جنسیت خود نیز نشان داده است.