یک اثر هنری ابهام آمیز، همواره معنایی را در پس ابهام خود پنهان می‌کند، معنایی که برای کشف آن، مخاطب باید دست به مخاطره بزند. برای مثال، نقاشی «سفرا»‌ی هانس هولباین را به یاد آورید که چه‌گونه برای بازنمایی عنصر غالب در تفکر قرون وسطایی، یعنی مفهوم مرگ، جمجمه‌ای از‌ریخت‌افتاده (آنامورفیک) را در اثر خود جای می‌دهد که تنها با کژ نگریستن به تابلو رؤیت‌پذیر خواهد بود. اما در این عکس، که گویی ابهام تنها به‌واسطه‌ی شیطنت عکاس و بازی با لنز دوربین محقق شده و سوژه‌ی عکس از‌ ریخت افتاده است، در ظاهر امر هیچ معنای نهفته‌ای وجود ندارد. مخاطره‌آمیز‌ترین برخورد با این عکس، تنها با نزدیک کردن پلک‌ها تا آستانه‌ی بسته شدن، در فضایی بین دیدن و ندیدن میسر می‌شود، با مشارکت ما در بازی عکاس. نتیجه تصویر تاری خواهد بود از قدم زدن یک زن در خیابان. مسئله را دیگر بار طرح می‌کنیم: در این عکس، که ابهام به خام‌دستانه‌ترین شکل ممکن، تنها برای واضح نشان ندادن سوژه‌ی عکاس رقم خورده است، چه ابهامی وجود دارد؟ در این لحظه، ابهام به خود عکاسی باز می‌گردد؛ ابهامی که شاید بتوان آن را ناتوانی عکاسی از ثبت واضح سوژه‌های خود معنا کرد و یا از سوی دیگر، ابهام در خود بازنمایی و امکان بازنمایی در عکاسی.