در پس این تصویر مهیب، این پس‌زمینه‌ی تار و این فیگورها و هیبت‌های دهشتناک که گویی به‌واسطه‌ی یادآوری خاطرات این چنین تجسم یافته‌اند، چه چیزی را می‌توان دنبال کرد؟ آیا تنها فراموشی خاطرات است که زنگار بر انسان و روابطش می‌کشد و چهره‌ها را بدین‌سان مخدوش  می‌کند؟ چهره در واقع، آن نقطه‌ای از بدن است که ارتباط از حیث اخلاقی از مجرای آن حادث می‌شود. آن‌چه بیش از همه در اثر مفید در ارتباط با چهره قابل توجه می‌نماید پیامد این بی‌چهره شدن در خاطرات است، به بیان دیگر آشنایان دیروز، غریبگان بی‌چهره‌ی امروزند. پیامد این امر بی‌تردید پیامدی مغایر با اخلاق است. جایی که می‌توان هرگونه خشونتی را بر دیگری روا داشت، جایی که دیگری پس زده می‌شود. همچنان‌که در داستان «پدر»  ریموند کارور، پدر فرد مسلول و بی‌چهره‌ای است که شبیه هیچ کس نیست. پدری که پذیرای هر گونه خشونتی از خانواده‌ی خویش است، تنها از این رو، که برای آن‌ها بی‌چهره شده است