اول از همه طراحی‌هایی ‪جلب توجه می‌کنند‬ که ظاهراً از روی تست رورشاخ ساخته شده‌اند هرچند نه طرح‌شان دقیقاً مثل کارت‌های رورشاخ است و نه تعدادشان. می‌شود فهمید کسی که همیشه در معرض‌شان بوده حالا سعی کرده خلق و تولیدشان را تمرین کند، این مثل سنگ محک را محک زدن است، مثل تمرین درمان برای رهایی از دائماً تحت درمان بودن. روبروی طراحی‌ها، درون فضایی که با پرده‌های تیره از باقی پارکینگ جدا شده، ویدئویی مضاعف در جریان است. […] بیرون از این فضای تاریک و در گوشه‌ی دیگری از پارکینگ، ویدئوی دیگری را می‌شود در تلویزیونی کوچک تماشا کرد. […] از امیر کمی از چرایی هر کدام از این کارها می‌پرسم. از بیماری‌ای می‌گوید که آدم را از محیط جدا می‌کند، از اطراف می‌کند و به چاه تصاویری می‌اندازد که اگر چه همه از پیرامون بلند می‌شوند، اما نابه‌جا دیده شدن‌شان پیرامون را به‌کل دگرگون می‌کند. برای آن‌که از گنگی روان‌پریشانه‌‌ی این کارها‌ به جمله‌ای سرراست برسم، باید به لحظاتی پیش از تصاویر ویدئویی برگردم که در آن پروانه‌ها سبب تهوع شده بودند. اثر پروانه‌ای به تمثیل روشن می‌کند که جنبش پروانه و هرکجا بودن‌اش چگونه می‌تواند تأثیرگذار شود، پس انگار این میل و رویای تأثیرگذاری یا صرفاً کاری کردن بوده که منجر به خلق و جابه‌جایی دو طرف درمان (و حتی همنشینی‌شان در یک نقطه) شده است. اما این تلاش به انهدام می‌کشد و در تلاطم ضرورتی واضح، به سادگی کار از کار می‌گذرد. پس واضح می‌شود که رؤیای بزرگ‌تر از دهان‌اش بلعیده، راه گلویش بند آمده و چاره‌ای جز تهوع نمانده. مورمورم می‌شود وقتی که فکر می‌کنم من هم هر روز همین کار را می‌کنم؛ دوپینگ با تزریق رؤیا و تا وقت خواب یکسره دویدن، و در این بین شاهد این‌ام که به‌تدریج کار از کار می‌گذرد. از این که حس می‌کنم همه‌مان در بهترین حالت همین‌ایم، مدت زیادی است که همین بوده‌ایم و معلوم هم نیست که تا کی باید چنین به سر بریم، سرم گیج می‌رود و استفراغ می‌کنم.