دنیایی که رنگ‌هایش دارد می‌رود. دنیای نورها و سایه‌های رسوب‌کرده. دنیای عریانی یک اضطراب و خیال. چیزی به اسم «در‌-حال‌-مرگ-بودن» به بوم‌ها سرایت کرده. این‌جا دیوارها خیلی به آدم‌ها نزدیک‌اند. آن‌قدر که هیچ صدایی به گوش‌شان نشنیده نمانده و هیچ اتفاقی به چشم‌شان ندیده.

مخاطب چند قدم مانده به این بوم می‌داند که باید جستجو کند؛ اصلاً قرار همین است. روی بوم جست‌وجو در جریان است. پای لنگ نشانه‌شناسی هم این وسط… دنیایی که نزار موسوی‌نیا از میان خاطرات مرغ‌ها روایت می‌کند نه ترس و  اظطراب‌اش، نه رؤیا و وهم‌اش، پیچیده نیست.

هر چه‌قدر این جست‌وجوی جلو بوم به درازا بکشد. تنها چیزی که پشت این خط ربط میان بوم و مخاطب می‌ماند، یک حس جست‌وجو و یک حس ساکن پس زدن است. و امان از دیوارها که خیلی نزدیک‌‌اند و نزدیکی‌شان پس زدن را سخت کرده.