در نگاه نخست شاید بیش از هرچیز نوعی تقابل میان منطق و احساس در این نقاشی دیده شود. تقابلی که بی‌شک از ارگانیسم و سلسله‌مراتبی بودن اندام‌های بدن انسان حاصل می‌شود. سلسله‌مراتبی که سر را در مرتفع‌ترین نقطه‌ی بدن قرار می‌دهد و از‌این‌رو مابقی اندام‌های بدن در وضعیتی پست و تبعی قرار می‌گیرند. نتیجتاً والایی و پستی اندام‌ها، موقعیت ارزش‌گذرانه‌ی آن‌ها را نیز افشاء می‌کند. فیگور آسه‌فالیک (بی‌سر)، بدن زنانه‌ای که گویی با بریدن سرش به قانون لوگوس «نه» می‌گوید و به قانون میل خود «آری». بدین‌ترتیب سوژه‌ی این نقاشی، که بی‌ هیچ تردیدی می‌توان آن را یادآور فیگورهای آسه‌فال آندره ماسون و یا حتا تقلیدی از آن‌ها دانست، ارگانیسم بدن را مختل می‌کند، و به سمتی پیش می‌رود که به گفته‌ی آرتو «بدن را بازسازی و احیاء کند». از سوی دیگر، سرهای زنانی که گویی در حاشیه‌های این بی‌سر شدن نغمه‌های روحانی سر می‌دهند، و پرندگانی که به اوج پر می‌کشند، جملگی در‌صدد بر‌ساختن نوعی فضای متافیزیکی و الهی هستند، و به نحوی این فیگور زنانه‌ی بی‌سر را به ماوراء می‌برند، در صورتی که این بی‌سر شدن در واقع پیوند خوردن دیگر‌باره‌ی زن با طبیعت است، برگرداندن او به خاک، به زمین، به اسطوره، یعنی هر آن‌چه پیشتر زن را زاینده‌ی آن می‌دانستند. حال آن‌که، در این نقاشی، با قلبی این چنین مجروح، گویی فرآیندی دیگر رخ داده است، چیزی که می‌توان آن را حاصل از شکست قانون میل و احساسات دانست: سر شدن بدن. و آن‌چنان‌که آلن پو، در رساله‌ی «الهام‌ها»ی خود می‌نویسد: «این خدای بی‌سر از این پس باید سر بی‌بدنی باشد برای خود.»