بقیه چه می‌کنند؟ بقیه به کجا می‌روند، به چه نگاه می‌کنند؟ بقیه به چه فکر می‌کنند؟ آن‌ها در چه حال‌اند؟ اگر بخواهیم بقیه را ثبت کنیم باید به دنبال چه برویم، کجاها را بگردیم، به چه چیزی زل بزنیم؟ این قطعاً تلاشی‌ است که شروع مشخصی ندارد، لابه‌لای حرکت از حوادث عادی به غیر‌عادی و برعکس گاهی متوجه خلاء می‌شویم، وضعیتی مکنده که ما را از اوضاع‌مان می‌کَند و ما را به خودمان وامی‌گذارد‌.

[این‌ها مهمل نیست؟ من از اوضاع‌ام جدا می‌شوم؟ من چه‌قدر باید از بقیه فاصله بگیرم تا صورت‌شان کامل، هیکل‌شان سرتا‌پا در قاب دیدم باشد؟ اگر زیاد دور شوم، بوی تن‌شان در فاصله گم می‌شود. تصویر چقدر بودار است؟]

از درون خلاء، بقیه همه واضح‌اند. همان‌قدر پراکنده‌اند که واقعاً هستند، پراکندگی از فرط وابستگی: آن قدر به هم نزدیک‌اند و در دل هم فشرده شده‌اند که هر کدام درون خودشان مچاله شده‌اند، آن‌ها کنار هم فروکش کرده‌اند، آن‌ها منتظر‌ند تا به بیرون از خودشان مکیده شوند.

[مزخرف است! پایم روی زمین است ولی ریشه‌ام زیر زمین. حافظه‌ام پر از بو است، اگر بویی به مشام‌ام نرسد، فراموش می‌کنم. دیگر من خودم نخواهم بود. تن من از درون تهدید می‌شود؛ اگر میان بقیه فشرده نشوم، اگر به فضای تهی پرتاب شوم، تن من می‌ترکد، از درون منهدم خواهم شد.]

تصویر فراخ، آدم‌ها را جاهایی دور از هم و جاهایی نزدیک به یکدیگر می‌چیند. تصویر، امکان تمرکز بر هر جزء است. تصویر فراخ هر چیز، یگانه تجربه‌ی درک کردن‌اش از فاصله‌ای دور است، بیرون از آن چیز.

[نه! ممکن نیست. زیستن در فاصله‌ی «بودن» و «شدن» گریزناپذیر است. گام‌ها را فقط می‌توان در طول برداشت، گذر از عرض ممکن نیست. بیرون رفتن آرزو است، تصویرش «ساخته» می‌شود؛ میان رفت و آمدها، بو کشیدن‌ها و فشرده شدن‌ها باید خلاء را ساخت. ساخته‌ها را باید پهلو به پهلو در گوش‌ها زمزمه کرد، باید در چشم‌ها نهفت و در بینی‌ها کاشت.]