مرگ واژه‌ی مستقلی است. یک واژه که روی پای خودش ایستاده. وابسته به هیچ جمله‌ای نیست. بدترین لحظه‌ی زندگی است. چیزی به اسم مرگ شیرین در واقع وجود ندارد. مرگ مرگ است. فقدان یک بودن. اتمام یک خط.

بافت‌های تصویری یک ذهن‌. انباشت تصاویری از مرگ که از جاهای دور یا نزدیک ذهن می‌آید. کسانی که پیش چشم ما می‌ایستادند، می‌رقصیدند، نگاه می‌کردند، حرف می‌زدند… کسانی که لحظه‌های پیش چشم‌مان را زندگی می‌کردند، کسانی که یک‌باره و بی‌‌هوا می‌فهمیم خیلی از این روزها را «مشغول مردن‌شان بودند…» جمله مملو از ترسی زمستانی است. جمله باید پلک‌هایت را بپراند. و می‌بینی ایستاده‌ای جلو چیدمانی از لحظه‌هایی ثبت شده یا در حال ثبت، که به به یک «آن» می‌رسد، آنی که زخم می‌زند. و برای کسی که شاهد عینیت یافتن فعل‌اش باشد واجب به مرهم گذاشتن. و به رسمی کهنه که هنوز مرگ را با گل، و مرده را با عطرش بدرقه می‌کنند. و مرگ… که حتا اگر ترس نداشته باشد هراس دارد. هراسی همه از زیستن در این حال. و این بدرقه کردن… که ناگریز دارد امری مدام می‌شود و مدامی که شامل گذشت روزها هم نیست.