۱.استناد عکس مستند بر واقعیت اتفاقی است افتاده.

۲.سفیدی سرد و خشک نمک زمین را پوشانده است و این‌طور قرمز گرمی که با ولع و خروش موج زده و تصویر مرد کارگر را نیمه کرده است پناه چشم‌مان می‌شود. اما مواجهه با این پارچه هراس‌آور است؛ این عکس از آن دو بعدی‌هایی که فقط تماشا می‌شوند نیست، جلو می‌آید و می‌خواهد ببلعدمان. این‌جا گوشه‌ای نادر از جهان است، چیزی نمانده است تا که پوشانده شوم، تا که این شولای قرمز مرز من و جهان شود. چیزی تا بریدگی و انقطاع نمانده. پیچش مهیب منگم کرده است. پشت سرم چه می‌گذرد؟ آن‌جا مجالی هست تا که من رها شوم؟ پارچه مرا به قعر خودش می‌کشاند یا که وهم؟

۳.‬وضعیت متفاوت بومی برای غیر‌بومی جذاب است؛ تفاوت، مرز بومی و غیر‌بومی است، و گاه نبودن یا کم بودن‌اش یکی از این دو را اصلاً بی‌معنی می‌کند. این تفاوت را عکس مستند به غیر‌بومی نشان می‌دهد.  اما اگر این عکس طوری ظاهر شود که انگار از آسمان «نازل» شده است چه؟ مگر نه این‌که تصویری می‌شود قرار گرفته بر مسیر زندگی دیداری ما و سعی می‌کند ردی به جای بگذارد، رابطه‌‌ای را با ما هموار کند؟ متن (توضیح) همراه عکس می‌تواند جلو‌ی نازل شدن‌اش را بگیرد و فقط آن را نشان‌مان دهد. و هم این‌که [اغلب با نبودن‌اش] می‌تواند فرصت فهم و هضم اتفاق را، با استناد بر واقعیت‌اش و آن‌طور که «تصویر» اجازه می‌دهد، فراهم کند.