بچه که بودم، پدرم با کاغذهای خط‌دار یا مقوا برایم آدمک و حیوان‌های کاغذی می‌ساخت، می‌توانستم یک هفته مراقب‌شان باشم تا آخر هفته یک جنگل حیوان کاغذی داشته باشم. ساده بودند؛ حتا وقتی رنگشان می‌کردم، آن هم با دقت و وسواسی که دیگر هیچ وقت از خودم ندیدم. مجسمه‌های فرشید مثقالی مرا برد وقت همان ساده گرفتن‌های آن زمانی دنیایم.این ورقه‌های نازک فلزی رنگ‌خورده برایم هم‌جنس همان کاغذها و مقواها بود، با همان وسواس رنگ شده بود و باز هم چیزی از سادگی‌شان کم نبود، مجسمه‌های کوچکی که جایی میان اسطوره و سادگی آرزوی رؤیا‌شده‌ی معاصر ایستاده بودند. تقابلی دوتایی میان اسطور‌ه‌ی ابزورد امروز با فضای پیرامون‌اش… حس سکون و سکوت رنگ‌ها حتا به شرط وضوح و شاد بودن. برایم سخت بود زمینه‌مند‌سازی یا مستقرسازی اثر در راستای کشف خصوصیات‌اش. باید خیلی ساده‌تر برخورد می‌کردم: هم‌زبان با خودش–که نمی‌شد نشد–توصیف مشروح اثر برای کشف خصوصیات شخصی‌اش تنها مرا به دقت و صراحت هنرمند در رؤیا‌پردازی منطقی‌اش ارجاع می‌داد.