این اثر دولته عملکردی تقابلی دارد. سمت چپ، تصویر یک بازی کامپیوتری است و سمت راست–با استناد به بقیه‌ی تابلوهای مجموعه–باید برفک باشد. اما نیست؛ لت راستی باید تصویر نقاشی‌شده‌ی فیلمی سیاه و سفید باشد که تابلوهای کسی مثل پولاک یا دکونینگ و خلاصه اثری انتزاعی از نوع میانه‌ی قرن بیستم را نشان می‌دهد. خوب، این قرابتی بر قرار می‌کند با کابوی‌های تصویر سمت چپ. اما این رابطه‌ی تعامل/تقابل تمایل دارد همه چیز را به داخلی و خارجی تقسیم کند و بعد دور این همه چنبره بزند: بازی کابوی‌ها «از بیرون به درون آمده» یعنی که کابل AV واصل آن به تلویزیون و ما بوده که البته این استعاره در بهترین حالت–به شرط این‌که فکرشده باشد–قابل استناد است. تصویر دیگر مربوط به رایج‌ترین سیستم پخش رنگی تلویزیونی است که در ایران هم از آن استفاده می‌شود و استعاره‌ای از غم‌انگیزی این بی‌رنگ تماشا‌شدن هنری است که سراسر در احساس و ابراز و هیجان صرف غوطه می‌خورده، آن هم از مجرای پخش داخلی. اما این توجیهات که شاید نهایت تلاش تخیل مخاطب باشند، چرخه‌ای از بی‌رمقی و کسالت‌آوری ناشی از چاشنی انتقادی بی‌ربط و بی‌وقت هستند که ناتوانی فرمال تابلو‌ها با آن صورت کشیده و رنگ‌های پریده را در بیانی مستقیم مکرر کرده. چیزی که با دیدن این (و بقیه‌ی) تابلوها حسرت ندیدنش را در عین راهبری کامل ایده و موضوع می‌خورم، تصویری از بازنمایی دقیق یک صفحه برفکی تلویزیون است، همین.