1

علیرضا رضایی: اثر مارکس ارنست به نام «مریم باکره مسیح را در برابر سه شاهد تنبیه می‌کند» می‌تواند همچون مانیفست شورش بدن بر روح و واژگونی دوگانه‌های مسلط تاریخ هنر قلمداد شود: مردانگی کنش‌گر و زنانگی منفعل، تمدن فراگیر و طبیعت سلطه‌پذیر، خودآگاهی و ناخودآگاهی. در مقابل اعلان قدیس یوحنا که «کلمه‌ی خدا انسان شد و بر زمین بین ما آدمیان زندگی کرد.» ( یوحنا 1:14 ) در این نقاشی این گوشت است که بر کلمه شوریده! در واقع ارنست در قالب فرهنگ مسیحی که موتور محرک اصلی تاریخ تصویرگری غرب است و پارودیک نمودن آن، محتوای هنر مدرن را تصویر کرده است.

نقاشی مسیحی پیوند روح و بدن مریم را در نقاشی مذهبی «مریم و کودک» ثبت کرده. آن تلاقی نگاه‌های عاشقانه روح پدر–پسر بر چشمان مادر و آن هماهنگی ایشان در صلح، این‌جا به فضاحت یک تنبیه تحقیرآمیز بدل شده. مریم در کار ارنست به ناگاه مادرانگی صلح‌خواهانه و معصوم‌اش را از دست داده و به مادری تنبیه‌کننده تبدیل شده و یک الهه‌–‌مادر خشمگین که وجه با‌ثبات و بی‌کنش رنسانسی‌اش را با دست فراز‌آمده‌اش پس‌زده و گردن‌کشی و روح اهریمنی مدرن‌اش را بر ماتحت مسیح می کوبد. اگر بدن مریم ظرفی است که محتوای روحانی خداوند در آن نضج یافته، در اثر نقاش مدرنیست «ظرف»، مظروف سرکوب گرش را تنبیه می‌کند، همچنان که هنر مدرن عنایت به اصالت فرم و ظاهر اثر است آن‌گونه که در سطح تابلو ایجاد می‌شود. بر خلاف نقاشی کلاسیک که در آن فرم و «متریال» پنهان می شود تا موضوع بازنمایی و یا حقیقت متعالی به منصه‌ی ظهور رسد. اگرچه این اثر را می‌توان همچون مانیفست تنانگی نگریست، اما وجود این تابلو بیانگر علایق سوررئالیست‌ها در پرداختن به بدن، میل و محتوای پنهان آگاهی است که نقطه تمایز ایشان با انتزاع فرمالیستی هنر مدرن است.