چشم‌ها شروع دیدن‌اند، چشم‌های خالی و سیاهیِ لایتناهی پشت‌شان ورودی هستند به پریشانی و آشفتگی سراسر نقاشی. تصویر محو یک تکان ناگهانی، هیچ قطعیت و تعینی باقی نگذاشته، و تعین نیافتگی، ضرورتی را القاء می‌کند که برای روانه شدن به سمت ثبات و ایستایی و وضوح مستعد و آماده است، در آستانه است. اما این ضرورت، به سبب نقاشی‌ شدن و ثبت شدن در یک حالت، هیچ گاه سوژه‌اش را به سرانجام نمی‌رساند. و این وضعیت، درست مانند تعلیق یک آهنربا میان دو صفحه‌ی موازی با قطب‌های مخالف، آمیزه‌ای از دافعه و جاذبه را از سطح بوم متصاعد و در فاصله‌ی بیننده و نقاشی پخش می‌کند. همان‌قدر که لحظه‌به‌لحظه به درون چشم‌ها می‌خزیم، تارهای پریشان مو همان موقع به عقب پرتمان می‌کنند. اما دست‌ها‪…‬ دست‌ها سر را نگه داشته‌اند یا همان‌هایند که لرزش و تکان ناگهانی را موجب شده‌اند؟ به هوش می‌آورند یا از هوش می‌برند؟ بی‌شک، در پس سطح دور از وضوح، این تضاد میان چنگ پرزور و چهره‌ی سست است که آشکارا سحر تصویر را پی ریخته است. بر همین اساس، می‌توان ساختار انتقادی نقاشی را با تمثیلی پنداشتن اجزای آن فهمید؛ از عاملیت زور که بیرون از قاب دید است تا خالیِ پشت چشم‌ها که انگار فقط جذب می‌کند و می‌مکد، و با همراهی نوشته‌ی لغتنامه‌ای نصب شده کنار نقاشی که معانی صلب و کلی بازی، اوتیسم، دکتر و دکتربازی را کنار هم چیده، می‌شود انزجاری را درک کرد که نسبت به قدرت برتری بیان شده که در دیگرجا نشسته ولی نفوذش تا سر حد تمرین رفتارش حتا در شوخی‌ها و خوشی‌ها هم رخنه کرده‌ است. اما این «بیان»، کفاف توجیه و توضیح واکنش حسی‌ مخاطب را نمی‌دهد؛ باد نرم ذرات کریستال که از دید خالی چهره‌ی درون تصویر به سمت صورت بیننده می‌وزد و رفته رفته بر پوست‌اش خراش می‌اندازد. این تصویر بزرگ‌تر از آنی است که روی دیوار آویزان شده است، این تصویر نماینده‌ی ناتوانی به تصویر کشیدن «یک چیز عظیم» است. آن چیز عظیم کلی–که بیشتر از یک تصویر است و اصلاً چیزی برای دیدن نیست و شاید عنصری حیاتی است، چیزی «برای» زیستن–نادیده و ندیدنی رها شده است. فقط از وقوع‌اش، اتفاق افتادن‌اش یا شاید بر عکس، تمام شدن و از سر گذراندن‌اش خبر می‌دهد. آن نسیم باردار است؛ این تصویر آبستن است. «سنگی» که اگر بر لبه‌ی پلک‌ها بایستی و به درون چاه چشم‌ها پرت کنی، انگار قرار است بالاخره به انتها برسد و صدای برخوردش با حجم آب یا سطح خاک را بشنوی، البته بسیار دیرتر از آن چه می‌توانسته‌ای تصور کنی، و البته آن سنگ و آن عمق نیز، «همیشه» انگار قرار است بالاخره به انتها برسد…