پاک کردن صورت مسأله همیشه هم به معنای ناتوانی یا ترس از مقابله نیست.

مطرح کردن این‌که «چه چیزی» می‌تواند یا باید دستمایه‌ی تولید هنر باشد، اغلب همان تصویر روشن و ثابتی را از هنر، یا بهتر است بگوییم از «وجهه»ی هنر، به دست می‌دهد که قابل کنترل است و برگزیده. اما اصلاً کنار گذاشتن چنین طرحی خودش نوید «چیز» دیگری است.

نقاشی‌های آرش قلیچ‌خانی، با هر مداخله‌ی نمایشی، حتی با قاب شدن هم، زیر بار ارزش مقدر هنر، از تسری به کیفیت همزمان ملموس و غریب تجربه منع می‌شوند. به سرعت می‌توان حس کرد که نقاشی کردن قلیچ‌خانی نه لزوماً از روی وقت و ضرورت و حرفه، که پیرو طبیعت زندگی است. گرچه این حرف بزرگی نیست، اما تحققش نادر است. توانایی نقاشی‌هایش در تبدیل کردن هر لحظه‌ی عادی به یک اثر شگفت‌انگیز نیست، بلکه آن‌ها عادت را حواله‌ی نقاشی می‌کنند، قلم بر کاغذ گذاشتن و طرحی کشیدن (طرحی که شاید فراتر از خودش و تصویر صرف برود)، رفتاری است در صف تنفس، ضربان قلب، جریان خون، بوییدن، شنیدن، و «دیدن»؛ همین‌طور است که دیدن و به یاد سپردن، با بودن و زنده ماندن قرین می‌شود، و آن‌وقت ثبت کردن نه فقط نمایشِ زندگی کردن، که خود آن است. از این رو، می‌توان منتظر ماند و دید که چه‌ وقت آن لحظه‌های مشترکِ همگانی در لابلای این زندگی کردنِ مداوم، پا‌به‌پای هیجان طبیعی‌شان از زیر دست نقاش می‌گذرند و دوباره روبه‌روی ما ممکن می‌شوند.

صورت مسأله را که پاک کردی، هرچه را که خواستی جای پاسخ گذاشتی، بعد باز سؤال را سر جایش تکرار کن؛ شاید با این امکانِ دوباره، پاسخ پیدا شده باشد.