درباره‌ی بهمن محصص: نقاش

احمدرضا احمدی (۱۳۷۷) «حکایت آشنایی با من» (تهران: نشر ویدا)، صص ۱۲۳-۱۳۴

۱۲. دریایی بی‌انتهاست که پایان ندارد

.
برای نخستین‌بار نام بهمن محصص را در سال ۱۳۳۸ در روزهای خاموشی نیما یوشیج دیدم. تنها مجله‌ی ادبی در آن روزها مجله‌ی «اندیشه و هنر» به همت و مدیریت دکتر ناصر وثوقی شماره‌ی ویژه‌ای برای خاموشی نیما با مقالاتی از جلال آل‌احمد، غلامعلی سیار، پرویز داریوش و تندرکیا به چاپ رسانید. بهمن محصص برای پرندگان اشعار نیما پرندگانی کشیده بود که در آن شماره‌ی مجله‌ی «اندیشه و هنر» به چاپ رسید. بعدها، در سال ۱۳۴۳، کارهای چاپی کتاب «صندلی‌ها» اثر اوژن یونسکو را من به عهده گرفتم که با سرمایه‌ی ایرج گنجی به چاپ رسید و این دیباچه‌ی آشنایی من با بهمن محصص بود که سرانجام به ارادت همیشگی من انجامید. در همان سال‌ها، هنگامی که در تالار قندریز روبه‌روی دانشگاه تهران بر دیوارهای سفید تالار تابلوهایی دیدیم که دروازه‌ی هستی بود—هوای سرد، آفتاب بی‌رمق، پاییز ابدی که [در] قاب تابلوها در حال حریق و انفجار بود—این قاب‌ها کهنسالی درد آدمی را قاب کرده بودند. این قاب‌ها، قاب‌های دوره‌ی نوجوانی ما در باشگاه «مهرگان» محمد درخشش نبود که تابلوها گزارشی از سرد شدن آش رشته، بیات شدن شله‌زرد در یک سفره‌ی قلمکار مرده و بی‌روح، شب‌های احساساتی و کال و خام میگون و این انبوه مهملات [بودند]، که فقط می‌توانست یک قبرستان را شکوه بخشد و تزئین کند. این مهملات را در مکتب کمال‌الملک جامه پوشانده بودند.
حریق از تابلوهای «محصص» به تاریخ نقاشی ما سرایت کرد. ما دیگر صاحب یک نقاش گستاخ و بی‌باک بودیم که صفت بزرگ‌اش، تنهایی و گمنامیِ روح آدمی بود. تاریخ نقاشی ما نیاز به او داشت، شاید با پنجاه سال تأخیر و دیری، همان نیازی که شعر فارسی به «نیما»ی بزرگ و ارجمند و غیور داشت. صفت این دو غیورِ تنها، تنهایی، انزوا و حریقی که حتا کنده‌های مرطوب و خیس را می‌سوزاند، و یک نابودی مجلل و بیدارکننده بود. محصص جوانی را در یکی از معبرهای دشوار تاریخ معاصر ما گذرانده بود؛ معبر روزهای ملی شدن نفت. روزهایی که بعدها سرمشق و خمیرمایه‌ی مبارزات مردمان مشرق شد. به آن‌ها آموخت که می‌توان تنها و سرگردان چشمان را بست و در تنهایی گریست و خاموش و بی‌کس در زمهریر تنهایی، تاریخ رقم زد. «جمال عبدالناصر» و روزهای جنگ کانال سوئز همان تنهایی شرقی بود. او هم در تنهایی گریست و خاموش در زمهریر تاریخ، تقویم روزها را گرم کرد. گرمای سال‌های ملی شدن نفت شاید برای همه‌ی عمر برای محصص معیار بودن و نبودن گشت. همه‌ی بیداری روح او عطر آن سال‌ها را دارد. این بیداری روح، از او زبانی گستاخ و پرهیاهو متولد کرد که این زبان در تابلوهایی جان یافت که معرفت آدم‌هایی بود که فریادشان در گلو مدفون شده بود و همیشه این آدم‌ها در لایتناهی افسوس و تنهایی گم بودند. همواره این آدم‌ها مهمان مرگ بودند و یا محصص ماهیانی را تصویر کرده بود که راه دریا را گم کرده بودند و با پوزخندی ابدی افتاده روی ساحل با چشمانی نگران جهان را نظاره می‌کردند. محصص نظاره‌گری مغرور و معترض است که همیشه از نظاره‌گری رها می‌شود و به متن زندگی می‌آید. در شگفتی این جهانی که باطن ندارد و هرچه هست خاموشی و افسردگی است. فاجعه هنگامی رخ می‌دهد که انسان می‌پندارد این جهان را باطنی است. محصص پوسته‌ی این باطن جهان را در خود ورق زده است. این ورق زدن برایش استقلال آورده است که در همه‌ی عمر دیگران به تابلوهای او چشم داشته‌اند. او مقلد کسی نبوده است. بهمن محصص است که از بهمن محصص تقلید کرده است. دیگرانی که مقلد هستند زندگی و طبیعت را با واسطه‌ی دیگران می‌بینند. آن‌ها با عینکی عاریه‌ای جهان را نظاره می‌کنند. برای همین زبان شخصی و بی‌استعاره است که هنرمند تنها و بی‌کس می‌ماند. در این تنهایی ابدی است که هنرمند خالق می‌شود. جهان و آینده را پیش‌گویی می‌کند و در دیگران شجاعت و ایمان را به باروری می‌رساند.
محصص با همه‌ی ناامیدی به سطوح، به عمق ایمان دارد. واقعیتی که او طرح می‌کند عریان است و بی‌پیرایه. این طراحان عریانی هیچ‌گاه در زمان حیات خویش نتوانسته‌اند چشم‌ها را خیره‌ی آثار خود کنند و همه‌ی این خالقان به هم شباهت دارند.
امروز نسل سوم بعد از نیماست که عظمت و استغاثه‌ی ابدی او را دریافته است. این ستاره‌ی معجزه‌آسا اکنون نورش به زمین ما رسیده است. بهمن محصص از نخستین کسانی بود که در زمان نیما او را دریافت. او هم چون فقط دو سه نفر دیگر معمای ابدی نیما را یافته بود. در همان روزهای نوجوانی، محصص چهره‌ای از نیما را نقاشی کرد. آن تصویرِ نیما، تصویر هنر ما در همه‌ی طول تاریخ ما بود. تاریخی انباشته از همه‌ی باسمه‌کارها، مقلدها، آنانی که به کاری که انجام می‌دادند ایمان نداشتند. تاریخ، اشباح پراکنده‌ای را که در هنر به دنبال قافیه و گذران روزانه‌ی زندگی بی‌قوت و بی‌آفتاب بودند ستایش و ارج نهاده است. محصص بعدها روبه‌روی این تاریخ ایستاد، گاهی با نقاشی، گاهی با ترجمه‌ی شعر، نمایشنامه یا قصه و گاهی با نمایش به جنگ این تاریخ رفت. در عمر محصص، گاهی فریاد است، گاهی استغاثه، گاهی چنان ناامیدی است که انسان می‌پندارد در سپیده‌دم، صبح دیگری از خواب برنخواهد خاست. اما هنگامی که از خواب دوباره برخیزیم آوازهای همیشه آبی او را در کنار دریا می‌شنویم که پرنده‌ای در سپیده‌دم، همسایه‌ی دریاست. محصص در همه‌ی تابلوهای دریایی کسی را از دیدن دریا محروم نمی‌کند. دریایی بی‌انتهاست که پایان ندارد و محصص می‌داند پایان، مرگ است. نیستی است و حسرت است. در پشت پرندگان که تصویر می‌شوند شب‌ها و روزهای خزنده‌ی دریاست. اگرچه موجی نیست، قایقی نیست. از آن طرف دریا که ما نمی‌بینیم صدای پرندگان و استغاثه‌ی ابدی آن‌ها را می‌شنویم که این استغاثه ناامید نمی‌کند نوید می‌دهد که هنوز می‌توان در این زمین ماند. محصص در همه‌ی کتاب‌هایی که برای ترجمه انتخاب کرده است، این استغاثه‌ی ابدی انسانی شنیده می‌شود. در کتاب «پوست» اثر مالاپارته و «صندلی‌ها» اثر اوژن یونسکو، بهمن محصص با تنهایان بشری که با تن خسته‌ی خویشتن به دنبال روز و شبی مجلل و فاخر هستند همراه بوده است. این تنهایان بشری، این خالقان به ظاهر ناامید که قادر بودند بیافرینند با غرور آدمی دست از جان شسته‌اند. به دنبال شفا بوده‌اند این تنهایان، اهل مصالحه نبوده‌اند. در همه‌ی تاریخ در کنار پرتگاهی ایستاده‌اند که عمق دره را می‌دانستند اما تسلیم نشدند. بهمن محصص را در این سن می‌بینیم که در کنار این دریای ابدی ایستاده است و عمق آب را می‌داند. پس از گذر از عمر و روزها و سال‌ها همه‌ی هستی او در تصویر کردن پرندگان همسایه‌ی دریا که با چشمان مضطرب و حیران و سرگردان جهان را نظاره می‌کنند سپری شده است. این پرندگان پایان جهان را در استغاثه و فریاد محصص خلاصه می‌کنند اما نفی نمی‌کنند. این اهمیت کار محصص است. این پرندگان هنوز در زمین مانده‌اند. آن‌ها به دنبال رهایی در نور آبی دریایی نشسته‌اند که ناامیدی ساکنان کره‌ی خاکی را قطعی نمی‌دانند. پس از دیدار پرندگان محصص نجوا می‌کنیم: هنگام که رنج باشد نیستی نیست. هستی هست. این پرندگان مانده در کنار دریا هستی دارند.

در این سال‌ها نامه‌ای از غربت برای دخترم فرستاده بود که انسان مصالحه نمی‌کند. در این نامه نوشته بود:

عزیزم: این عکس «اقبال مسیح» است؛ پسر ۱۲ ساله‌ای اهل پاکستان، در روز عید پاک امسال، وقتی با دوچرخه در روستایشان می‌گشته کشته شد. قاتلین، اربابان قالی‌باف بودند که «اقبال مسیح» علیه آنان قیام کرده بود. این پسر را در شش سالگی فروخته بودند. قالی می‌بافت. علیه ظلم و کار سیاهِ (ساعات کار زیاد با مزد بسیار کم) کودکان قالی‌باف قد بلند کرده بود به عنوان جوان‌ترین سندیکالیست دنیا. پایش تا Boston University کشیده شده بود. جمله‌اش «من دیگر از ارباب نمی‌ترسم، حالا او باید از من بترسد» معروف شد. نتیجه‌ی قیام و مبارزه و مرگ‌اش این‌که، حالا باید روی هر قالی نوشته شود: «به دست کودکان بافته شده است». من عکس‌اش را چون دوستان دیگرم Genet و Malaparte به دیوار کارگاهم دارم. تو نیز این عکس را به دیوار اطاق‌ات بزن و یا در دفترت نگهدار. چرا؟ برای این‌که زمانه تغییر کرده است و تو به عنوان هنرمند مسئولیت بیشتری داری و برای این‌که تو و نسل تو چون من و نسل من سرافکنده نباشید، باید به اطراف‌تان به دقت بیشتری نگاه کنید. دیگر این‌که، ۵۰ سال پیش در روز ششم ماه اوت، آمریکا اولین بمب اتمی را در شهر هیروشیما در ژاپن منفجر کرد و فاجعه به بار آورد. ژاپن روز چهارم اوت تسلیم شده بود. هدف آمریکا ترسانیدن استالین بود و مقدمه‌ای بر برنامه‌ی تفوق بر جهان.

این نامه را آوردم که برکت و دعوی و معجزه‌ی بهت‌آور تابلوهای محصص بر دیوار این جهان در چیست؟ در کدام سمت از روز و شب ایستاده است. چرا نقاشی‌های او گاهی در کسوت و لباس جادوست. همان نخ نامرئی و غیرقابل دیدار که در شعر حافظ است. این نخ نامرئی و این خون بی‌رنگ را که در نقاشی‌های او جریان دارد نمی‌توان آسان دید. این آوازهای آسمانی را تا ایمان به پایداری انسان نباشد نمی‌توان شنید. آن‌ نخ‌های نامرئی را غرور مجلل انسانی تفسیر و تأویل می‌کند. هنگام که نخ‌های نامرئی را در نقاشی‌های محصص دیدیم دیگر آن هنگام است که قربانیان زمینی نیستیم. و آن‌گاه زخم‌های ما التیام یافته است. حتا اگر دیر باشد.

.

آذر ۱۳۷۶

.

متن این نوشته را به صورت پی‌دی‌اف از این‌جا بگیرید.

فهرست مطالب پرونده‌ی بهمن محصص

• آثار

» نقاشی‌ها

لینک نویسنده موضوع
۳۹۹ کاترین ناهیدی فیگور بانداژ شده
۴۰۰ پیمان گرامی مینوتور و کودکان
۴۰۱ توکا ملکی نمای پنجره
۴۰۱ توکا ملکی مینوتور نشسته
۴۰۲ سپهر خلیلی مرد نشسته
۴۰۴ باوند بهپور طبیعت بی‌جان
۴۰۶ ایمان افسریان طبیعت بی‌جان
۴۱۰ هدا اربابی فیگور
۴۱۶ مرجان تاج‌الدینی فی‌فی از خوشحالی فریاد می‌کشد
۴۲۰ باوند بهپور کشتی
۴۲۲ بهمن کیارستمی کلاغ
۴۲۴ مرجان تاج‌الدینی سقوط ایکاروس
۴۲۵ علی گلستانه فیگور
۴۳۱ ژینوس تقی‌زاده مرد نشسته
۴۳۴ علیرضا رضایی مینوتور
۴۳۵ سپهر خلیلی مینوتور نشسته
۴۳۶ زرتشت رحیمی عقاب کور
۴۳۸ باوند بهپور طبیعت بی‌جان
۴۴۰ زروان روحبخشان مینوتور
۴۶۷ باوند بهپور آثار از‌میان‌رفته
۴۷۰ سپهر خلیلی مینوتور
۴۷۸ باوند بهپور پرتره‌ی مصدق
۴۸۹ باوند بهپور طبیعت بی‌جان
۴۹۲ مرجان تاج‌الدینی در کنار ساحل
۴۹۴ مرجان تاج‌الدینی  فیگور
۴۹۸ سپهر خلیلی امیرعباس هویدا
۵۰۰ زرتشت رحیمی کشتار ویتنام
۵۰۳ زرتشت رحیمی نقاشی انتزاعی
۵۰۹ زهرا جعفرپور در کنار ساحل
۵۱۰ زهرا جعفرپور رقص
۵۱۱ زهرا جعفرپور ماهیگیر
۵۱۲ زهرا جعفرپور The Virgin Merry
۵۱۳ زهرا جعفرپور  مینوتور در حال مرگ
۵۱۸ زهرا جعفرپور زوج
۵۱۹ باوند بهپور مرد
۵۲۸ باوند بهپور مرد نشسته
۵۳۲ سپهر خلیلی  عزای عمومی
۵۴۰ باوند بهپور طرفدار
۵۴۱ باوند بهپور مادر
 ۵۴۴ باوند بهپور پرتره‌ی نیما (۱۳۳۱)
۵۴۶ باوند بهپور بوف کور
۵۵۲ باوند بهپور زن چادری
۵۵۴ باوند بهپور خودنگاره‌های محصص
۵۵۵ باوند بهپور مقایسه‌ی ماهی‌های محصص
۵۶۳ باوند بهپور سه فیگور نقابدار
۵۶۶ مرجان تاج‌الدینی جنگ خلیج
۵۶۷ مرجان تاج‌الدینی حلبچه
۵۶۸ مرجان تاج‌الدینی ۱۷ شهریور
۵۷۲ مرجان تاج‌الدینی پرنده در کنار ساحل
۵۹۱ باوند بهپور بعد از نیمه‌شب آرام
۵۹۲ باوند بهپور بعد از نیمه‌شب آرام
۵۹۷ همایون عسکری سیریزی موتورسوار

» تصویرگری‌ها

۴۷۵ مرجان تاج‌الدینی روی جلد «نون والقلم»
۴۷۹ باوند بهپور خروس
۵۴۵ باوند بهپور پرتره‌ی نیما (۱۳۳۸)
۵۸۷ زهرا جعفرپور تصویرگری‌های محصص برای کتاب نیمایوشیج

» طراحی‌ها

۴۷۷ زهرا جعفرپور پرتره‌ی نیما (۱۳۳۱)
۴۸۳ باوند بهپور مرد نشسته
۴۸۷ باوند بهپور معاشقه
۵۲۲ باوند بهپور مرد بر پس‌زمینه‌ی سرخ
۵۴۵ باوند بهپور پرتره‌ی نیما (۱۳۳۸)

» کلاژها

۴۴۲ زرتشت رحیمی فریاد
۴۹۵ سپهر خلیلی فاجعه‌ی آفریقا
۴۹۷ سپهر خلیلی برای سومالی
۵۱۴ زهرا جعفرپور بازیگر پانتومیم
۵۲۵ پیمان گرامی حوا
۵۶۳ باوند بهپور سه فیگور نقابدار
۶۰۰ باوند بهپور برای مگریت
۶۰۱ باوند بهپور مراسم دوستانه‌ی عصرگاهی
۶۰۲ باوند بهپور خنده
۶۰۴ باوند بهپور آینه

» مجسمه‌ها

۴۰۱ توکا ملکی نشت نفت
۴۱۵ علیرضا رضایی فلوت‌نواز
۴۱۸ ثمیلا امیرابراهیمی زنی که آفتاب می‌گیرد
۴۲۷ مجید اخگر ماهی
۴۴۴ محمد قائد فلوت‌نواز
۵۰۲ علیرضا رضایی کشتی‌گیران
۵۰۵ باوند بهپور  بندباز
۵۰۸ باوند بهپور مقبره‌ی رضاشاه
۵۱۵ زهرا جعفرپور کشاورز
۵۱۶ زهرا جعفرپور لات
۵۱۷ زهرا جعفرپور جنگجو
۵۲۰ باوند بهپور فیگور
۵۲۱ باوند بهپور جعبه
۵۲۳ باوند بهپور کلاهخود
 ۵۲۶ باوند بهپور کشتی‌گیران
 ۵۲۸ باوند بهپور کشتی‌گیران
۵۴۲ باوند بهپور سوفی فن اسنبک
۵۴۳ باوند بهپور مادری
۵۴۷ باوند بهپور مارینو مارینی
۵۴۹ باوند بهپور فیگوری که لباس‌اش را بیرون می‌آورد
۵۵۰ باوند بهپور فرارسیدن بهار
۵۵۱ باوند بهپور عزادار
۵۵۸ باوند بهپور بندباز

• اسناد
» نامه‌ها

۴۴۵ متن و تصویر نامه‌ به احمدرضا احمدی ۱
۴۶۶ متن و تصویر نامه به احمدرضا احمدی ۲
۵۴۸ باوند بهپور نامه به ماهور احمدی
۵۸۶ متن و تصویر نامه‌های محصص به سهراب سپهری

» ویدئوها

۵۳۰ باوند بهپور/حسین حسینی چشم‌های محصص
۵۲۹ باوند بهپور/حسین حسینی نقاشی کردن محصص

» مقدمه‌‌ها

 ۴۸۶ زهرا جعفرپور مقدمه‌ی «صندلی‌ها»
۴۹۳ مرجان تاج‌الدینی مقدمه‌ی «ویکنت شقه‌شده»
۵۳۳ جوزپه سلواجی/مرجان تاج‌الدینی مقدمه‌ی کتاب اول محصص
 ۵۳۴ باوند بهپور مقدمه‌های کتاب‌های بهمن محصص

» مصاحبه با محصص

۵۸۳ مصاحبه با مجله‌ی «تلاش» (آذر ۱۳۴۷) باید پوسیدگی را از بین برد
۶۰۶ مصاحبه با مجله‌ی «آرش» (آبان ۱۳۴۳) گفت‌‌وشنودی با بهمن محصص نقاش
 ۶۰۳ مصاحبه در منزل احمدرضا احمدی (شهریور ۱۳۷۳) مصاحبه با بهمن محصص

» مصاحبه‌ با دیگران

۴۶۸ آیدین آغداشلو
۵۳۱ عباس مشهدی‌زاده
۶۰۹ جواد مجابی

» درباره‌ی محصص

۵۳۵ جواد مجابی بررسی آثار
۵۹۹ جلال‌ آل‌احمد به محصص و برای دیوار
۵۷۶ احمدرضا احمدی دریایی بی‌انتهاست که پایان ندارد
۶۰۵ جودت و پاکباز نقد نمایشگاه محصص

» گزین‌گویه‌ها

 ۶۰۸ از کتاب دوم محصص جملات قصار بهمن محصص

همه‌ی پست‌ها را این‌جا در کنار هم ببینید.